فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
محمد حسین بهرامیان

قبله کمی متمایل به آن طرف
...
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"
افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیا
لی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست
سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له
ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست
سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)
(او
فکر می کنیم در این پرده مانده است
..................................................
سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو
با چشمهای سرمه ای...
ان لا ا له ...مست
دل می بری که... حیّ علی ... های های های
" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له
ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست
سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست
سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده
سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست
سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...
سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و ایاکَ نستعین
تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است
یک پرده باز بین من و او کشیده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
محمد حسین بهرامیان

تمامی سنگ فرش های این جاده ی بی انتها صدای مرا شنیده اند
اشکهایم نیزشرمنده ی دلند
دیگر آبرویی نمانده
حال که باید نگاه را نیز از چشمانم پنهان کنم!!!!
دیگر کجای این زندگی می توان اشرف مخلوقات راستود؟؟!!
ای آینه ازرویت شرمنده ام
تو هم مجبوری دروغی را نشان دهی که دل خوش کنم
ای زندگی
برای همیشه کنارت خواهم گذاشت
تو هیچ گاه ارزشش را نداشتی
و من نمی دانم به دنبال چه به دنبالت آمدم!!!
با نهایت تاسف
ببخشید....اشتباهی آمدم
مرا به جای اولم بازگردان...


کاشکی
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می اموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم
و سکوت
جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
و کمی مهر بانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهایی هم
یک بغل عاطفه گرم
به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم
راز این رود حیات
که به سر چشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنیکه کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند
همگی
زنگ پیمانه دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردیدنمایان می شد
و سوال که چرا سنگ شدیم؟
و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن
صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود خاطره ان پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
......
"کاشکی"واژه درد آور این دوران است
"کاشکی"جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لا اقل
قدر وزن پر یک شاپرکی
مهربانتر بودیم

وقتی تو نیستی
هراس می کشدم.
احساس می کنم ،
دستی درون خاک می کِشدم .
با هر نفس ،
ــ سنگین و سرد ، ــ
دیوار سینه ام ،
آماس ِخویش
برقلب ِ ریش می زند .
بیهودگی چو خرمگسی
در لحظه های من
نیش می زند.
شاید نبینمت !
هرگز نبینمت !
گاهی
بازی ِ مرگ را
فراموش می کنم ،
تا در خیال ِ خویش ،
دلشوره ی هزار توی حادثه را
خاموش می کنم.
شاید نبینیم !
هرگز نبینیم !
روزی بگوییم :
"دیدارم عادت است ،
افیون جان ِ تو،
ترکش سعادت است ..."
می گویمت : "خیال،
خیالت عبادت است ...
جز مرگ ،
آیا کدام دست
بربایدش ز من ؟
شیرین صدای تو،
آن خنده های تو،
چشمِ سیاه ِ تو،
حتی
شیوه ی نگاه ِ تو،
چون رد ِ پای تو،
در خاطر ِ من است ...
هر جا روی برو
در سایه ی خدا،
دلشاد و خوش نوا
اما تو را قسم ،
یر آب و نور و گیا ،
آخر تو هم دمی ،
یر یادِ ما بیا !!


وقتي دستامو گرفتي دلم از عاشقي لرزيد
كاشتمت تو قاب چشمام،بوي تو تو خونه پيچيد
.
توي باغچه نگاهم گلدون خاطره گل داد
هرچي بود از تو نوشتم تا قلم از نفس افتاد
.
تو هموني كه تو روزاي برفي رد پات تو كوچه عاشقي جا موند
مي نوشتم تورو بي ريا و ساده خواستنت غزال ترين شعر خدا بود
.
تا نفس بود و صدا بود و ترانه عشق برفيتو توي روزام گذاشتم
تا يه روز آفتابي شد كوچه برفي نا تموم رفتي ، صداتو هم نداشتم
سرنوشت ميگه كه برگشتن محاله تا زمستون ديگه تورو بياره.
ميخونم با چشماي خيس و خسته،
اوني كه تورو ازم گرفت بهاره...


خستهتر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچهی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست
کافی ست دگمهی پیراهنِ پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره های عریانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.
من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم .

(بهمن قره داغي)

سپيد و سياه،
سپيد و سياه،
سپيد و سياه!
هرزگي رنگ و نگاه...
درد مشترك من و كلاغ ها.
قار،
قار،
قار..
فرياد كن مرا...


هر از گاهی توقف ،فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه
پیش رو،گاهی برای رسیدن باید ایستاد.
---------------------------------------------------------------
اكنون كه مال مني
رويايت را تنگاتنگ رويايم بخوابان
و به عشق و رنج و كار بگو
كه اكنون
همه بايد بخوابند
به عشق بگو ديگر هيچ كسي جز تو
نميتواند در رويايم بگنجد
ما بر فراز رودخانههاي زمان پرواز ميكنيم
و هيچ كسي جز تو از ميان تاريكيها با من سفر نخواهد كرد
هيچ كسي جز تو
كه هميشه سبزي، هميشه خورشيدي، هميشه ماهي
حالا كه دستانت مشت خود را باز كردهاند
بگذار معني لطيفشان به زمين چكد
و من، به دنبال اشكي كه از تو فرو ميچكد
سفر ميكنم
اشكي كه مرا
تمام مرا به يغما برد
پابلو نرودا

قوانین مورفی
قوانین اولیه
هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر میرسد نیست
هر چیزی بیش از آن حدی که تصور میشود طول خواهد کشید
چیزی که ممکن است خراب شود، خراب میشود
اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد، آن یک خراب میشود که بیشترین خسارت را بزند
نتیجه: اگر بدترین زمان خراب شدن برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب میشود
اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتما میشود
اگر پیشبینی میکنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آنها اندیشیدهاید، پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع میپیوندد
وقایع خودبهخود تمایل به بدترشدن دارند
اگر به نظر میآید که همه چیز به خوبی پیش میرود، پس حتما از چیزی صرفنظر کردهاید
طبیعت همیشه طرفدار خرابیهای پنهان است
طبیعت یک حرامزاده است
غیرممکن است که چیزی را بیخدشه ساخت چون احمقها نابغهاند
هرگاه برنامهریزی بکنی که چیزی را انجام دهی، حتما چیز دیگری به وجود میآید که باید قبلاش انجام دهی
هر راهحلی مسایل جدیدی را به وجود میآورد
احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن
هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود
شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش
هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت
زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد
هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده
- اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد
وسائل نقلیه مثل اتوبوس و هواپیما و قطار دیرتر از موعد حرکت می کنن مگر ان که شما دیر برسی اون موقعه حتما سر وقت رفته
هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای
در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است
هر کسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل نخواهد شد
زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر کند
هرگاه کفش نو را براي اولين بار به پا کنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت
زماني که مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك کنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد
قانون بقاء کثيفي: براي تميز کردن هر چيزي چيز ديگري بايد کثيف گردد
اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد
اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد کرد
قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران به دام آن ميافتند در صورتي که ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره کرده و ميگريزند
دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري حماقت
جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است
هرگاه چيزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد آرد
کار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي دهد تا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش کنيد
احتمال آنكه طرف ناني که به آن کره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش
شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه کردن به خطوط راه آهن، بگوييد که قطار از کدام سمت خواهد آمد
ماشيني که روبروي شما در حرکت است هميشه سرعتش از شما کمتر است
هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد
افرادي که مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي کنند
دود سيگار همواره به سمت افراد غير سيگاري حرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد
جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد
براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد
دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند
هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد که علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد
تقريبا داخل شدن به کاري از خارج شدن از آن آسانتر است
هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد
قوانین اتوبوسی مورفی
اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید
اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است
اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری
هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد
مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد
اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید
اگر هوا سرد يا بارانی است يا هر دو٬ اتوبوس دير خواهد آمد
اگر فکر می کنيد که زمان کافی برای رسيدن به اتوبوس داريد حتماً جدول زمانی اتوبوس را اشتباه خوانده ايد
اگر شما پول خرد نداريد٬ راننده هم همينطور
اتوبوسی که شما برنامه ريزی کرده ايد تا سوارش شويد معمولاً پنج دقيقه زود می آيد و شما به آن نمی رسيد
اتوبوسی که به آن مي رسيد معمولاً ۱۵ دقيقه دير می آيد
قوانین عشق
همه خوبها تصاحب شدهاند
اگر اشخاص تصاحب نشده باشند، مطمئنا دلیلی دارد!
هر چه شخص مذکور بهتر و مناسبتر باشد، فاصلهاش از تو بیشتر خواهد بود
میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنه
ذهن x زیبایی x در دسترس بودن = عدد ثابت
این عدد ثابت همیشه صفر است
وقتی همسر یک مرد با اون به تفاهم میرسه که از گوش کردن به اون دست بر داره
چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت
قوانین مادرانه
مادر ها در دو موقیت شما را نصیحت می کنند وقتی که به آن نیاز دارید و وقتی که نیاز ندارید
انجام دادن هر کاری از طرف شما با انتقاد مادرتان مواجه می شود حتی انجام ندادن هیچ کاری هم
هرچی بزرگتر بشی واسه مامان بچه تری
مادرها همیشه می توانند یک راه بهتر برای انجام کارها نشان دهند:منتها بعد از آکه آن کار را انجام دادید
هر گاه فکر کرديد رازی داريد که مادرون نميدونه به ياد بياوريد که اون پوشک شما رو عوض ميکرده
قوانین نظامی
هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است تقسیم نکن
گر افسر مافوق تورا می بینید، پس دشمن هم تو را می بیند
اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی، حتما" به سمت دام دشمن می روی
اگر نیاز داری که همین الآن با افسر مافوق خود صحبت کنی، یک چرت بزن
قوانین جاذبه مورفی
شی در حال سقوط همیشه جائی فرود میاد که بشترین ضربه رو بزنهقطره ی رنگ همیشه سوراخی در روزنامه پیدا می کنه تا رو فرش بچکه
قوانين مورفی در خياطی
وقتی که شش دکمه احتياج داريد٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پيدا خواهيد کرد
وقتی عجله داريد٬ سوراخ سوزن بيش از اندازه کوچک است
معمولاً پارچه ای را که فراموش می کنيد قبل از دوختن بشوييد تا آب برود٬ همانی است که خيلی آب می رود
سوزن گم شده هميشه توسط همسر يا فرزندتان وقتی که با پای برهنه در حال راه رفتن در اتاق هستند پيدا می شود
اتو لباس را نمی سوزاند مگر در آخرين پرس
اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابريشمی سبک تخليه می کند
فلسفه مورفی: " لبخند بزن فردا روز بدتریه "
سرنوشت مورفی بیچاره
یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه رو با تاکسی بره همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده حالا فکر کن!! با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده که
"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"


گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچههاي زندگي گرفتم و به آغوش کسی سپردم که
ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها
زمزمهاش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگيهايش سوخت خواستم شکسته های دلش را بند بزنم
ولی...دلم
که عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...و من هنوز هم عاشقم!!!
او می داند و باز می رود................!!!!!!

تو می روی
تمام ایستگاه می رود
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!








